|
یاداشتهای روزانه من
متفرقه
| ||||||
|
به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت [ یکشنبه 30 بهمن ماه سال 1390 ] [ 20:47 ] [ حمید ]
خیلی سخته انتخاب بین یه نفر که دو فرزند تالاسمی داره و جوانی که 25 اسفند عروسیشه برا اخراج از پروژه انتخاب بین درس خواندن و کار کردن انتخاب یه کار نزدیک خونه بعد از یازده سال دوری با حقوق خیلی کم و یه کار دور از خونه با حقوق عالی
انتخاب بعداز ظهرها برای استراحت بعد از ده ساعت کار با ادامه ترم های عقب افتاده زبان انگلیسی
انتخاب زندگی توی خوابگاه و دوری از شهر با زندگی در شهر و پرداخت اجاره و رفت و آمد به شرکت
انتخاب ..... با.....
پ ن: منتظر حضور تک تک شما در انتخابات 12 اسفند هستیم.دسته جمعی نیاییدفقط تک تک پ ن 2: کاش یه کارگر ساده بودم.کارگر راه راه فایده نداره
دو تا پیرمرد با هم قدم می زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومی در حال قدم زدن بودن. پیرمرد اول: «من و زنم دیروز به یه رستوران رفتیم که هم خیلی شیک و تر تمیز و با کلاس بود، هم کیفیت غذاش خیلی خوب بود و هم قیمت غذاش مناسب بود.» پیرمرد دوم: «اِ... چه جالب. پس لازم شد ما هم یه شب بریم اونجا... اسم رستوران چی بود؟» پیرمرد اول کلی فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چیزی یادش نیومد. بعد پرسید: «ببین، یه حشره ای هست، پرهای بزرگ و خوشگلی داره، خشکش می کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه می دارن، اسمش چیه؟» پیرمرددوم: «پروانه؟» پیرمرد اول: «آره!» بعد با فریاد رو به پیرزنها: «پروانه! پروانه! اون رستورانی که دیروز رفتیم اسمش چی بود؟!!!» نابینا : مگر شرط نکردیم از گیلاسهای این سبد یکی یکی بخوریم ؟ چرا بعضی افراد فکر میکنند دیگران نادانند و از رفتار بد یا اشتباه آنها چیزی نمیفهمند .
[ سه شنبه 18 بهمن ماه سال 1390 ] [ 10:36 ] [ حمید ]
|
||||||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||||||