|
یاداشتهای روزانه من
متفرقه
| ||||||
|
لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز می لرزد دلم دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ های نپریشی صفای زلفکم را دست آبرویم را نریزی دل ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است [ سه شنبه 18 مرداد ماه سال 1390 ] [ 00:14 ] [ حمید ]
با تمام وجود گناه کردیم و در تکرار آن اصرار،اما نه نعمتهایش را از ما گرفت و نه گناهان ما را فاش کرد . اگر اطاعتش کنیم چه می کند...! خدایا تو چه بی صدا و بی منت می بخشی و من چه حسابگر و با منت عبادت می کنم! تو مرا می فهمیمن تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه یک انسان است تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی ... آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد... نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز.... و به اندازه هر روز تو عاشق باشی.... عاشق آنکه تو را می خواهد... و به لبخند تو از خویش رها می گردد... و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد
روزی شاگردی به استاد خویش گفت:استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟شاگرد گفت:بله با کمال میل.استاد گفت:پس آماده شو با هم به جایی برویم.شاگرد قبول کرد.استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند،برد.استاد گفت ....
ادامه مطلب [ شنبه 14 خرداد ماه سال 1390 ] [ 10:50 ] [ حمید ]
روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم باشک بازی کنند. ادامه مطلب [ شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1390 ] [ 01:54 ] [ حمید ]
|
||||||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||||||