در زمان ها ی گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط راه قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.
بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ گذشتند.
بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد.
حاکم این شهرعجب مرد بی عرضه ایست و ...
با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.
نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.
پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:
"هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد"
سلام دوست عزیز
وب قشنگی داری
میتونم باهات تبادل لینک کنم
اگه اجازه میدی لینکم کن و تو قسمت نظرات من بگو
ممنون
موفق وشاد باشی[گل][گل]
اگه لطف داشتی منو با اسم جملات بزرگان یا دکتر شریعتی یا اس ام اس یا هر چیزی که خواستی لینک کن[گل][قلب][چشمک]
سلام
ممنونم بهم سر زدی
متن زیبایی بود اما اینا همش داستانه
تو زندگیه من نوعی این سنگا پا رو فقط لنگ می کنه[