درخت با جنگل سخنمیگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو
سخنمیگویم
نامات را به من بگو
دستات را به من بده
حرفات را به من بگو
قلبات
را به من بده
من ریشههایِ تو را دریافتهام
با لبانات برایِ همه لبها سخن
گفتهام
و دستهایات با دستانِ من آشناست.
در خلوتِ روشن با تو گریستهام
برایِ خاطرِ زندهگان،
و در گورستانِ تاریک
با تو خواندهام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردهگانِ این
سال
عاشقترینِ زندهگان بودهاند.
امشب
کسی پشت در است
هی
پشت هم در می زند
گنجشک
باران خورده ای
در
سینه پرپر
می زند
گنجشک
باران خورده ای
توی
قفس جا مانده است
دفترچه
ی شعرم چه
شد ؟
بیچاره
تنها مانده است
احساس
سرسبزم
، بیا
قفل
دلم را باز کن
ای
شعر ، شعر مهربان
از
سینه ام پرواز کن
بعد دوسه روز استراحت
فردا ساعت 6صبح باید برم سر کار


از اون بدتر،فردا شارژ اینترنتم هم تموم میشه



خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من.
خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد.
لیلی هم.![]()
خدا گفت شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گر می گرفت.
خدا حظ می کرد.![]()
![]()
لیلی می ترسید.
می ترسید آتش اش تمام شود.![]()
لیلی چیزی از خدا خواست.
خدا اجابت کرد.
مجنون سررسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.![]()
آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر لیلی نبود, زمین من همیشه سردش بود.![]()