لبانت
به ظرافتِ
شعر
شهوانیترینِ بوسهها را به شرمی چنان مبدل میکند
که جاندارِ غارنشین از
آن سود میجوید
تا به صورتِ انسان درآید.
و گونههایت
با دو شیارِ
مورّب،
که غرورِ تو را هدایت میکنند و
سرنوشتِ مرا
که شب را تحمل
کردهام
بیآنکه به انتظارِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند
را
از روسبیخانههای دادوستد
سربهمُهر بازآوردهام.
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!
و چشمانت رازِ آتش است.
و عشقت پیروزیِ آدمیست
هنگامی که
به جنگِ تقدیر میشتابد.
و آغوشت
اندک جایی برای
زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر
که با هزار انگشت
به
وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم میکند.
کوه با نخستین سنگها آغاز
میشود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانیِ ستمگری بود
که به
آوازِ زنجیرش خو نمیکرد ــ
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.
هر شب در رویاهایم تو را می بینم
احساست می کنم
این گونه است که تو را می شناسم
این گونه باش
یا وجود هزار خم ها و فاصله ها
و کهکشانهایی که بین ماست
بیا و خودت را بنما
دور ، نزدیک ، هر کجا که هستی
ایمان دارم ، ایمان دارم که قلبم ادامه خواهد داد
اگر چه شبها بسیار سخت اند
ادامه خواهم داد
تا یکبار دیگر ، تو در را بگشایی
تو این جا هستی ، این جا ، در قلب من
و قلبم ادامه خواهد داد
عشق فقط یکبار به سراغ هر کسی می آید
و برای یک عمر می آید
و نخواهد رفت تا ما برویم.
و عشق همان بود که با تو ورزیدم
یک بار و یک عمر
و از آن پس بدان آویختم
و تا همیشه همه زندگیم با آن پیش خواهد رفت
این جایی ، تو این جایی
و من از هیچ چیز باک ندارم
و می دانم که قلبم همچنان ادامه خواهد داد
و ما تا همیشه عاشق می مانیم و قلب من همچنان خواهد تپید
و من اینها را در قلبم جاودانه حواهم داشت
و قلبم همچنان ادامه خواهد داد
و ادامه خواهد داد......