انگشت کرد توی دماغ کوچکش و اهسته مالید گوشه ی فرش
مادر دید
کتک مفصلی خورد و بعد ازآن
انگشت میکرد توی دماغ کوچکش و اهسته و با دقت میمالید به لباس های مادر توی کمد!
عاقبت او ظهور خواهـــــــــــد کرد
خاک را غرق نور خواهد کرد
روزی از این کویر. این برهـــــــــوت
ابر رحمت عبور خواهــد کرد
دل مارا که خشک و پژمرده است
همــــچو باغ بلور خواهد کرد
آه می آید او که لبخنــــــــــــــدش
عاشقان را صبـــور خواهد کرد
سینه ها را ز کینه خواهد شست
غصه ها را بدور خواهـــــد کرد
آه سوگند میـــــــــــــــخورم ایدل
عاقبت او ظهور خواهــــــد کرد
مهــدی اگر از منـتــظـرانــت بــودیــم
چون دیده ی نرگس نـگـرانـت بـودیــم
با این همه رو سیاهی و سنگ دلی
ای کاش که از هم سفرانت بودیم
انگشت کرد توی دماغ کوچکش و اهسته مالید گوشه ی فرش
مادر دید
کتک مفصلی خورد و بعد ازآن
انگشت میکرد توی دماغ کوچکش و اهسته و با دقت میمالید به لباس های مادر توی کمد!
مردی میخواست زنش را طلاق دهد.
دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض کند.
مرا وادار کرد سیگار و مشروب را ترک کنم..
لباس بهتر بپوشم، قماربازی نکنم، در سهام سرمایهگذاری کنم و حتی ...
مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم!
دوستش گفت: اینها که میگویی که چیز بدی نیست!
مرد گفت: ولی حالا حس میکنم که دیگر این زن در شان من نیست!
یک شب نصرت رحمانی وارد کافه نادری شد و به اخوان ثالث گفت : من همین حالا سی تومن پول احتیاج دارم . اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند. نصرت رحمانی رفت و بعد از مدتی بر گشت و بیست تومان پول و یک خودکار به اخوان داد . اخوان گفت این پول چیه ؟....
تو که پول نداشتی . نصرت رحمانی گفت : از دم در ؛ پالتوی تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم . چون بیش از سی تومن لازم نداشتم ؛ بگیر ؛ این بیست تومن هم بقیه پولت ! ضمنا، این خودکار هم توی پالتوت بود