من تمنا کردم که تو با من باشی 

 تو به من گفتی : هرگز هرگز!!!  

پاسخی سخت و درشت  

و  

مرا 

 غصه این هرگز کشت!!!

در گلستانه

دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند

 ***شاید آن روز که سهراب نوشت :
 تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت ، هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس
زندگی اجباریست***

چرا

چرا راننده ها زیر بارون فقط دلشون به حال زنها می سوزه

ادامه مطلب ...

زمینم  

خوب می دانم که اینجا جمعه بازار است  

و دیدم  

عشق را در بسته های زرد و کوچک نسیه می دادند  

در اینجا قدر نشناسند 

و مردم 

شعر حافظ را 

به فال کولیان اندازه می گیرند 

نیا باران 

زمین جای قشنگی نیست

سلام به همه دوستای خوبم

خییییییییلی خیییییلی ممنون که به من سر زدین و نگرانم شدین. تو این هفته خییییییییلی خیییییییلی کار دارم .اینترنتم هم قطع شده الان هم فقط اومدم خبر بدم و برم 

چهارشنبه میام 

 اپ می کنم

به همتون سر میزنم