داستان کوتاه مرد هیزم شکن

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.

داستان کوتاه روح دخترک

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد :

ادامه مطلب ...

قربون ایرانسل

قربون ایرانسل برم با این طرحهای طلاییش وگرنه تو این بیابون بازم از بی اینترنتی یه هفته  خماری میکشیدیم

دکتر علی شریعتی:

مردان در مسیر عشق به وسعت نامتناهی نامردند، تا زمانی که به تسخیر قلب زن مطمئن نیستند گدایی عشق می کنند، اما همین که مطمئن شدند نامردی را در کمال مردانگی بجا می آورند.ا

لره میره وسط آرنولد و بروسلی ، دستشو میندازه دور گردنشون ، میگه هیشکی زورش به ما 3 تا نمیرسه