آغاز

بی‌گاهان
 به غربت

به زمانی که خود درنرسیده‌بودــ

 

چنین زاده‌شدم در بیشه‌یِ جانوران و سنگ،
 

و قلب‌ام
 در خلاء

تپیدن آغازکرد.

 

گهواره‌یِ تکرار را ترک‌گفتم
 
در سرزمینی
 بی‌پرنده و بی‌بهار.

 

نخستین سفرم بازآمدن بود از چشم‌اندازهایِ امیدفرسایِ ماسه و خار
بی‌آن که با نخستین قدم‌هایِ ناآزموده‌یِ نوپایی‌یِ خویش به راهی دور رفته‌باشم.

نخستین سفرم
بازآمدن بود.

 

دوردست
امیدی نمی‌آموخت.

 

لرزان
 بر پاهایِ نو راه
  رو در افقِ سوزان ایستادم.

دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود.

 

دوردست امیدی نمی‌آموخت.
دانستم که بشارتی نیست:
 
این بی‌کرانه
 زندانی چندان عظیم بود
  که روح

از شرمِ ناتوانی
 

در اشک
 پنهان‌می‌شد.

دخترزیبا

دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.


لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.


از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست

هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .

یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.



سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک

ساحل پائین گذاشت .


راهبها به راهشان ادامه دادند.

اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ”

مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی

که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس

دستورات بود ؟ “

و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین

رفتار کنی ؟ “

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ،

اما دیگر تحملش طاق شد


و جواب داد:” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا

هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟! “

دخترکوچولو

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت:

در را شکستی !

بیا تو در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای

که خیلی پریشان بود ،

به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم !

و در حالی که نفس نفس میزد

ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید !

مادرم خیلی مریض است . دکتر

گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من

برای ویزیت به خانه کسی نمیروم

. دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.

اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر

شد . دل دکتر

به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود .

دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ،

جایی که مادر بیمارش در

رختخواب افتاده بود . دکتر شروع کرد به معاینه

و توانست با آمپول

و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد .

او تمام شب را بر بالین

زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .

زن به سختی

چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری

که کرده بود تشکر کرد .

دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی .

اگر او نبود حتما میمردی !

مادر با تعجب گفت :

ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته !

و به عکس بالای تختش اشاره کرد .

پاهای دکتر از دیدن عکس روی

دیوار سست شد . این همان دختر بود !

یک فرشته کوچک و زیبا ….. !

کشورمن


من در کشوری زندگی می کنم که

دویدن سهم کسانی است که هرگز نمی رسند

و رسیدن سهم کسانی که هرگز نمی دوند...

ارزش مردگانش چندین برابر زندگانش است..

در سرزمین من مردمانش با نفرت بیشتری به بوسیدن دو عاشق نگاه می کنند 

تا صحنه ی اعدام یک انسان

در سرزمین من. . .

یک روز تو می آیی


یک روز تو می آیی و من غرق سوالم
از عرش خداوند ندیدی  به  چه حالم؟
گفتند که می آیی و آسوده به خوابیم
عمریست که من خوابم و در شهر خیالم
اینجا همه زاهد ،همه از جنس خدایند
آفت  زده  از  زهد  و  ریاء  تازه  نهالم
با نام تو در معبد و بتخانه نشستند
من،  کور  و کر  و  ساکت  و  لالم
دنیای دروغ و ستم و جهل همینجاست
آیا تو خبر داری از این گوشه ی عالم؟
کافر شده ام؟ نه به خدا  غرق  نیازم
گل دسته ی ایمانم و بی صوت بلالم
دیگر به دلم شوق نویدی نماندست
ای منجی عالم تو  بیا رو  به  زوالم