ما بدهکاریم به یکدیگربخاطرتمام دوستت دارمهای ناگفته ای ،که پشت دیوار غرورمان بلعیدیم،تانشان دهیم منطقی هستیم
همه چیزازخیرات آب وبرق مجانی درقبرستان شروع شد.....ملتی که برای مفت خوری انقلاب کنند به گه خوری خواهندافتاد گل یا پوچ ؟نه ، دستانت را باز نکن ، حسم را تباه مکن ، بگذار فقط تصور کنم که در دستانت برایم کمی عشق پنهان است .. انسان بایدهماننددرخت شود،هدف یک درخت میوه دادن نیست،میوه دادن بخشی اززندگی اوست چه بخواهدوچه نخواهد صادق بودن مثل حامله بودن است یاحامله هستیدیانیستید،یاصادق هستیدیانیستید،حالت میانه ای وجودندارد محض خاطرآن همه دیروزنرو،کمی تحمل کن ببین قطره های باران وقتی که ازهم جدامی شوندچه زودمی میرند میخواهم ازتوبنویسم دهانم پرازحرفهای ناگفته است... اماحیف، بادهان پرنمیشودحرف زد! حسادت نکن! این که بعدازتوبغل گرفته ام زانوی غم است دستانت را مقابلم مشت میکنی ومیگویی گل یا پوچ؟ در دلم میگویم فقط دستانت دیر باریدی باران... دیر!!! من مدت هاست در حجم نبودن کسی خشکیده ام... میدانم چرابین این همه آدم پیله کرده ام به تو؟شایدفقط باتوپروانه میشوم دلگیرنباش... ! دلت که گیرباشد رها نمیشوی.. هرچه بیشتراحساس تنهایی کنی احتمال شروع یک رابطه احمقانه بیشترمی شود پشت این بغض،بیدی شکسته است که خیال میکرد با این بادها نمی لرزد.... شب ها به وقت خواب از طرف من وجدانت را ببوس اگر بیدار بود ... ! گفتی مسافری ومن آنقد ساده ام که سال هاست نماز دلم راشکسته میخوانم
سلام
اومدم بابت چند روز نبودم معذرت خواهی کنم و چند روز دیگه هم مرخصی بگیرم
یه خبر خوووووووووووب
بلاخره من هم زن گرفتم 


عکسشو تو ادامه مطالب میذارم ولی خواهشا ذخیره نکنید
ادامه مطلب ...شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم
سهراب سپهری
چشمانت را برای زندگی می خواهم
اسمت را برای بندگی می خواهم
دلت را برای عاشقی می خواهم
صدایت را برای شادابی می شنوم
دستت را برای نوازش می خواهم
پایت را برای همراهی می خواهم
عطرت را برای مستی می بویم
خیالت را برای پرواز می خواهم
و خودت را نیز برای پرستش
دوستت دارم