نابینا حقیقی

نابینا : مگر شرط نکردیم از گیلاسهای این سبد یکی یکی بخوریم ؟
  بینا : آری
نابینا : پس تو با چه عُذری سه تا سه تا می خوری ؟
  بینا : تو حقیقتا" نابینایی ؟!
نابینا :  کور مادرزاد
  بینا : چگونه دریافتی من سه تا سه تا می خورم ؟!
نابینا : آن گونه که من دو تا دو تا می خورم و تو هیچ معترض نمی شوی .  

چرا بعضی افراد فکر میکنند دیگران نادانند و از رفتار بد یا اشتباه آنها چیزی نمیفهمند .

بدون شرح

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خاطره

مثل همیشه خاطره می کوفت بر سرم 

 تا باز هم روانه شوم سمت دفترم 

 در فکرهای آبکی ام گیر کرده ام 

 حتی تو را از عشق خودم سیر کرده ام 

 امشب تو نیستی که مرا زیر و بم کنی 

 امشب تو نیستی که به قلبم ستم کنی 

 حال مرا دوباره از عشقت به هم بزن  

بر شیشه های عینک خود قاب غم بزن 

 غم آمده به زخم نگاهم نمک زده  

چون بند بند ثانیه هامان کپک زد ه  

این قلب زخم خورده امانم نمی دهد 

 این عقل کور راه نشانم نمی دهد 

 ای کاش چشمهات مرا هم زبان نبود 

 اینقدر باجنون ، دلم مهربان نبود 

 حالا دهان که باز کنم اشک می شود 

 انگار حرف هات همش کشک می شود 

 حالا دوباره ساحل و دریا موازی اند 

 حتی کلاغ و باغچه از درد راضی اند 

 یادم نبود اینکه تو دیگر پرنده ای 

 من عاشقم؟ نه خیر ! چه حرف زننده ای!  

با قلب زخم خورده ی در حال انفجار 

 در کوپه های خاطره هستیم هم قطار

می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم

می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم

نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجَم

یا در اندیشه خوب و بَدَش باشم.

نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه.

می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم.

                            ((برتولت برشت))