X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل
نویسندگان
صفحات وبلاگ
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 110664
یاداشتهای روزانه من
متفرقه




میروم خسته و افسـرده و زار

سـوی منزلگــه ویرانه خویش

 

به خـدا می برم از شهـــر شما 

دل شوریــده و دیوانــه خویش

 

می برم تا که در ان نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گنـاه

 

شستشویش دهم از لکه عشــق

زین همـــه خواهش بیجا وتباه

 

می برم تا زتو دورش ســـازم

زتو ،ای جلــــوه امید محــــال

 

می برم زنـــده بگورش سازم

تا از این پس نکنــد یاد وصال

 

ناله می لرزد،می رقصد اشک

 آه ، بگــــذار که بگریزم مـــن

 

از تو ، ای چشمه جوشان گناه 

شایـد آن به کـه بپرهیـــزم من

 

بخـــدا غنچـــــه شـــادی بودم

دست عشق آمد و از شاخـم چید

 

شعلــه آه شد م ، صــد افسوس

که لبــم باز بر آن لب نرسیـــد

 

عاقبت بنــد سفـــر پایـــم بست

میروم، خنده به لب،خونین دل

 

می روم از دل من دست بردار

ای امیـــــد عبث بی حاصــــل...

 

فروغ فرخزاد



دوشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1395 :: 15:38 :: نویسنده : حمید

حدود یه ماه میشه نیومدم اینجا.تو این مدت سه اتفاق مهم افتاد.اول اینکه بلاخره بعد دوماه ماشینم تحویل گرفتم.دوم اینکه مسئول مستقیمم تو شرکت به یه مرخصی طولانی مدت رفت و احتمالا دیگه نیاد سرکار چون ظاهرا  داره یه جای دیگه کار میکنه و سوم اینکه دیروز حال امید خیلی خراب شد به زور نفس می کشید از ساعت 11 ظهر تا ساعت 4ونیم صبح بیمارستان بودم بعدشم ساعت 6و نیم صبح اومدم سرکار.

نمیدونم چرا ولی بارها تجربه کردم وقتی بدشانسی میارم پشت سرهم میاد اصلا امون نمیده نفس بکشم وقتی هم رو دور شانسم پشت سر هم ..




دوشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1395 :: 15:36 :: نویسنده : حمید

چهارشنبه گوشیمو گم کردم.اولش یه کم ناراحت شدم .یه کم دنبالش گشتم ولی بعدش بیخیالش شدم.دو سه روز بی گوشی بودم.یه کم سخته ولی آدم حس میکنه آزاده .

کاش هیچوقت گوشی وارد زندگی آدم نمیشد.

امروز 44 روز از ثبت نام ماشینم گذشت ولی همچنان خبری از ماشین نیست.هرچند بی گوشی بودن خوبه ولی بی ماشین بودن خیلی سخته .دیگه هیچوقت برای ماشین ثبت نام نمیکنم .تحویل فوری 2 میلیون گرونتر بود ولی خوبیش اینه که همون روز ماشینتو تحویل میگیری.اگه میدونستم اینقدر اذیت میشم حتما دو تومان بیشتر میدادم ماشینمو همون روز میگرفتم.

راستی امروز 26 تیرماهه.4سال پیش در چنین روزی...



شنبه 26 تیر‌ماه سال 1395 :: 14:03 :: نویسنده : حمید
چه کسی می داند
که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهایی؟
چه کسی می داند
که تو در حسرت
یک روزنه در فردایی؟

پیله ات را بگشا
تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی!!



یکشنبه 20 تیر‌ماه سال 1395 :: 11:43 :: نویسنده : حمید

حدود 20 روز میشه چیزی ننوشتم (اما هنوز نمردم ای تنبل ای تنبل تکون بخور این تنبل).واقعا بی ماشینی سخته.عملا فلج شدم.تو قرعه کشی برا مشهد اسمم دراومده ولی بخاطر نداشتن ماشین کنسلش کردم.قسمت بشه اخرای شهریورماه میرم .

دیشب دوباره نتمو شارژ کردم.


دشت‌هایی چه فراخ!
کوه‌هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!
من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.

پشت تبریزی‌ها
غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد.

پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم:
چه کسی با من، حرف می‌زند؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجه‌زاری سر راه.
بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ
و فراموشی خاک.

لب آبی
گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:
"من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ، می‌چرخد گاوی در کرد.
ظهر تابستان است.
سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.
سایه‌هایی بی‌لک،
گوشه‌یی روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا می‌خواند."



شنبه 12 تیر‌ماه سال 1395 :: 13:12 :: نویسنده : حمید
1 2 3 4 5 ... 186 >>