X
تبلیغات
رایتل
نویسندگان
صفحات وبلاگ
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 115766
یاداشتهای روزانه من
متفرقه




طولى نکشید اسقف بزرگ که فوق العاده پیر و سال خورده بود، وارد شد و با شکوه و احترام فراوان، در صدر مجلس قرار گرفت.
آن گاه نگاهى به جمعیت انداخت، و چون سیماى امام باقر(علیه السلام) توجه وى را به خود جلب نمود، رو به امام کرد و پرسید:

▱ از ما مسیحیان هستی یا از این امت مرحومه(مسلمانان)!؟
▰ از مسلمانان.

▱ از کدام گروهی از علمایشان یا از جهّالشان؟
▰ از جهّال نیستم.

▱ آیا از تو بپرسم؟
▰ بپرس.

▱ به چه دلیل شما مسلمانان ادعا مى کنید که اهل بهشت غذا مى خورند و مى آشامند ولى مدفوعى ندارند؟ آیا براى این موضوع، نمونه و نظیر روشنى در این جهان وجود دارد؟

  

▰ بلى، نمونه روشن آن در این جهان جنین است که در رحم مادر تغذیه مى کند ولى مدفوعى ندارد!
▱ عجب! پس شما گفتید از علمایشان نیستید؟!
▰ من چنین نگفتم، بلکه گفتم از جُهّالشان نیستم!

▱ سوال دیگرى دارم.
▰ بفرمایید.

▱ به چه دلیل عقیده دارید که میوه ها و نعمت هاى بهشتى کم نمى شود و هر چه از آنها مصرف شود، باز به حال خود باقى بوده کاهش پیدا نمى کنند؟ آیا نمونه روشنى از پدیده هاى این جهان را مى توان براى این موضوع ذکر کرد؟
▰ آرى، نمونه روشن آن در عالم محسوسات آتش است. شما اگر از شعله چراغى صدها چراغ روشن کنید، شعله چراغ اول به جاى خود باقى است و از آن به هیچ وجه کاسته نمى شود.

...اسقف هر سوال و مشکلى به نظرش مى رسید، همه را پرسید و جواب قانع کننده شنید و چون خود را عاجز یافت، بشدت ناراحت و عصبانى شد و گفت: «مردم! دانشمند والا مقامى را که مراتب اطلاعات و معلومات مذهبى او از من بیشتر است، به اینجا آورده اید تا مرا رسوا سازد و مسلمانان بدانند پیشوایان آنان از ما برتر و بهترند؟! به خدا سوگند دیگر با شما سخن نخواهم گفت و اگر تا سال دیگر زنده ماندم، مرا در میان خود نخواهید دید!»
این را گفت و از جا برخاست و بیرون رفت!


صلی الله علیک یا باقرالعلوم علیه السلام



پنج‌شنبه 10 مهر‌ماه سال 1393 :: 09:23 :: نویسنده : حمید